
مولای مهربان و غریب ما
در این روز ها هم دعا کن برای ما
به فراموشی های مدام ما نگاه نکن
به قلب مهربان و فاطمیت .................... دعایمان کن

مولای مهربان و غریب ما
در این روز ها هم دعا کن برای ما
به فراموشی های مدام ما نگاه نکن
به قلب مهربان و فاطمیت .................... دعایمان کن
![[تصویر: 2e0973455fd2.jpg]](http://xm.netne.net/images/2e0973455fd2.jpg)

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند
نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند
کاظم بهمنی

امام زمان !
آمده ام دروغ همیشگی ام را تکرار کنم
"مـــــا منتظریم .. "
کاغذ...
قلم...

برای بودن, گاهی لازم است که نباشی! شاید نبودنت, بودنت را به خاطر آورد....
اما دور نباش.... دوری همیشه دلتنگی نمی آورد....
فراموشی همان نزدیکیهاست!
تو!!! !!!!!!!!!!!!
یك دقیقه به هیچ است
و من همیشه فقط یك دقیقه
دیر میرسم....

فصل عشق است خزان
میشناسم او را
خوب می دانم کیست!
من بدون چترم ، زیر باران خزان خواهم زیست
ترسم از باران نیست
کاش می دانستم
تا کدامین پاییز
همره فصل خزان خواهم زیست.....


یادت را لحظه ای
بر زمین میگذارم
تا در حضور نسیم
نفسی تازه کنم
نمی دانی که این روزها
چگونه میگذرد
نمی دانی که باد
این روزها
چه لحنی دارد
نمیدانی که درخت
این روزها
چگونه سایه اش را از من دریغ می کند
و پرندگان این روزها
نمی دانی
چقدر ساکتند
با این همه
خوشم بی غم تو شادمان نیستم
خوشم که بار غمت
پشتم را شکسته است...

شیطان
او می شود من...

سرزد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!
قیصر امین پور

دست های کوچکش
به زور به شیشه های اتومبیل حاجی می رسد!
التماس می کند!
آقا... آقا...
دعا می خری ؟؟؟؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا دعا می کند !!!!!!!!!!

♫ با تو بودن همیشه پر معناست
♫ بی تو روحم گرفته و تنهاست
♫ با تو یك كاسه آب یك دریاست
♫ بی تو دردم به وسعت صحراست
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
سهراب سپهري