فانوس خیس من هم چنان از طوفان های نابهنگام ، بی فروغ است.
چه باید کرد که قلم روزگار این گونه بر من نبشته است.
هُرم گرمای تابستان، مرا به صبر می خواند که پاییز در راه است،
خِش خِش برگ های خشکیده ی وجودم، آواز سر می دهند که بارش رحمت الهی در پیش است
و سرمای زمستان مرا به رویش جوانه ها دعوت می کند.
این سان می گذرد فصل ها بر من.
روزی این قصیده به پایان می رسد
و نمی دانم در آخرین مصرع ، آیا روشنایی، فانوسم را در بر خواهد گرفت...



