|
شب های سرد را بی نور مهتاب فروغی نیست. و مهتاب وام دار آفتاب است . باید مهتاب در مدار دل بچرخد ، و دل در گرد آفتاب. نه مهتاب را شاید که که دل را در کسوف آفتاب تاریک کند . و نه دل را شاید که بی مهتاب ماند. بر مرکب این منظومه می توان در کهکشان هستی سو به ابدیت رفت ابدیتی که سرشار از نور است. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:39 توسط فانوس
|
|
||
|
در این خشکسالی که زمین تشنگی را فریاد می زند کجاست بارانی تا جانها زنده گردند در این آسمان ابری و افکنده از غبار که دیدن را از ما ربوده است کجاست آذرخشی که ما را بینایی دهد چه آمده است بر این جانها !؟ که رو به کویرند و از دریا استغاثه نمی کنند. چه غریب شده اند آدمها با نمازی که بارانی می کند دلها را !! و آه از این همه غربت. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:17 توسط فانوس
|
|
||
|
اگر در راهی که می روی ، غم را همراهت نیافتی باید راه دیگر بجویی که راه عشق را با بلا آمیخته اند از کوره عشق بی درد و رنج ، طلا نخواهی یا فت آنچه در بازار عشق حراج کرده اند ، مس است که رنگی از طلا دارد اکسیر عشق را در کوی و برزن نفروشند که جان دادن باید |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:22 توسط فانوس
|
|
||
![]() و آنگاه زنی گفت از رنج و محنت چه می گویی؟
پیامبر گفت:
رنج شکستن پوسته ای است که فهم و ادراک شما را زندانی کرده است . چنانچه هسته باید نخست در دل خاک بشکفد تا راز دلش در آفتاب عریان شود شما نیز باید که رنج شکفتن را تجربه کنید تا به شکفتن در رسید . و شما اگر می توانستید با مشاهده ی اعجاز مستمر زندگی دلتان را از شراب اعجاب لبریز کنید رنجهایتان کمتر از شادی هایتان شگفت آور نبودند . و آنگاه می توانستید فصلهای گوناگون دل را چون فصلهای چهارگانه که بر دشت و صحرای شما می گذرند پذیرا شوید . و می توانستید با آرامش زمستان غم را تماشا کنید و بگذرید . رنجهای شما بیشتر گزیده ی دست شماست . و آن شربت تلخی است که طبیب درونتان برای نفس بیمار شما تجویز می کند . از این رو به طبیب اطمینان کنید و داروی شفا بخش او را در سکوت و آرامش بنوشید زیرا دست های او در عین سنگینی و خشونت به دست لطیف و مهربان آن طبیب غیبی هدایت می شود . و جامی که او تجویز می کند هر چند لبهای شما را می سوزاند ساخته از خاکی است که آن کوزه گر پنهان به سرشک خویش سرشته است . پیامبر ( جبران خلیل جبران ) |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 10:27 توسط فانوس
|
|
||
|
خدايا ! كاروانهاي اميد در كنار بارگاه تو فرود آمده اند و پرندگان آرزو بر گرد بام تو پرواز مي كنند . خداي من ! بال پرنده اميد را با تير ياس مشكن و در كوچه اشتياق ، مرا به بن بست نوميدي مكشان. شولاي گرم اميد بر كتفهاي لرزانم بيفكن و از گرماي خويش جرعه اي به جگر سرمازده ام بنوشان. خداي من ! مرا به جامهاي پياپي از شراب دو جهان مهمان كن ، مرا شايسته عنايت سبحان كن ، درد هجران را درمان كن ، مشمول لطف خودت در آينده و الان كن ، در غريب و قريب و آجل و عاجل مرا سزاوار انعام رحمان كن و مكاره نقم هر لحظه را تو خود جبران كن اي نهايت مهرباني !
ترنم سبز "لك الحمد"سيد مهدي شجاعي |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:0 توسط فانوس
|
|
||