تبليغاتX
فانوس خیس عشق تو بلای دل درویش منست...بیگانه نمی شود مگر خویش منست...خواهم سفری کنم زغم بگریزم...منزل منزل غم تو در پیش منست

فانوس خیس من هم چنان از طوفان های نابهنگام ، بی فروغ است.

چه باید کرد که قلم روزگار این گونه بر من نبشته است.

هُرم گرمای تابستان، مرا به صبر می خواند که پاییز در راه است،

خِش خِش برگ های خشکیده ی وجودم، آواز سر می دهند که بارش رحمت الهی در پیش است

و سرمای زمستان مرا به رویش جوانه ها دعوت می کند.

این سان می گذرد فصل ها بر من.

روزی این قصیده  به پایان می رسد

و نمی دانم در آخرین مصرع ، آیا روشنایی، فانوسم را در بر خواهد گرفت...


+ نوشته شده توسط فانوس در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 20:27 |
 

حق را بر نیزه کردند، دستان حق را بریدند و یارانش را بر غل و زنجیر کردند

دریغا که هنوز حق را بر نیزه های رنگانگ دنیا طلبی به تیغ می کشند

دستان حق از زندگی بریده می شود و یارانش را به سخره می گیرند

ای وای از لقمه های گلوگیر دهر

گویی هنوز ابا عبدالله(ع) در نینوا تنهاست

و فریاد سر می دهد که " آیا کسی نیست که مرا یاری دهد"

صحرای بلا به وسعت تاریخ است

در این دنیای بی خبری

  با مرکب عشق رو به کربلا باید رفت

که خورشید حق تنها از کربلا طلوع می کند

 

+ نوشته شده توسط فانوس در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 13:59 |

           

با صدای محمد اصفهانی بشنوید 

+ نوشته شده توسط فانوس در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 22:5 |
 

آوای سکوت را خواهی شنید

                   اگر دل بسپاری...

چه سکوتها که گوش فلک را می خراشند ،

     و چه کلامها که صدای خاموشند.

 من کلام را در سکوت می جویم

                                 و سکوت را در سکوت ،

که هیاهوی خاموش فراوان است

                           و کلام جان اندک.

+ نوشته شده توسط فانوس در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 11:19 |
 

شب های سرد را بی نور مهتاب فروغی نیست.

و مهتاب وام دار آفتاب است .

باید مهتاب در مدار دل بچرخد ، و دل در گرد آفتاب.

نه مهتاب را شاید که که دل را در کسوف آفتاب تاریک کند .

و نه دل را شاید که بی مهتاب ماند.

بر مرکب این منظومه می توان در کهکشان هستی سو به ابدیت رفت

ابدیتی که سرشار از نور است.

+ نوشته شده توسط فانوس در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 و ساعت 14:39 |